فرشته کوچولویه مامانی

درد و دل با پسملم

سلام عزیز دردونه مامانی امروز اومدم باهات درد و دل کنم جوجوی مامان انقده این روزا سخت میگذره ولی به خاطر تو و بابایی و زندگیمون تحمل میکنم،آخه بابایی اصلا پیشمون نیست و سرکاره ،کارش هم مشهده و شبا هم حتی نیست و ما همش آواره خونه بی بی جون و خاله ایم یا دخترخاله هات میان پیشمون ،پنج شنبه شب دیگه خیلی دلم گرفته بود دوست داشتم گریه کنم هر کاری کردم که گریه نکنم نشد و بالاخره وقتی آخر شب بابایی زنگ زد که باهامون حرف بزنه زدم زیر گریه ،بابایی هم کلی ناراحت شد ، میگه خب تعهد دادم نمیتونم بزارم بیام که،راستم میگه کاریش نمیشه کرد ولی خب منم دلم میگیره . تو پیشم هستیا ولی وقتی بابایی هم باشه خوشحالیم تکمیل تر وآرامشم بیشتره میدو...
28 مهر 1392

24 هفتگی گل پسرم

سلام عشق مامان و بابا عزیزم خیلی وقته که نیومدم برات بنویسم گل مامانی هفته بعد میرم پیش خانم دکتر، تا اون موقع شما هم وارد ماه هفت شدی،چقده زود گذشت و خدا رو شکر میکنم که تا الان همه چی خوب بوده و شما صحیح و سالمی .ایشاله که سالم هم میای بغل مامان و بابایی که هیچ آرزویی جز این نداریم. پسرم نمیدونی چقد دوستت دارم فک میکنم هیچ فرزندی نتونه درک کنه که پدر و مادر چقد فرزندشونو دوست دارن حتی اگه خودشون هم پدر و مادر شن. دیروز فک میکنم به خاطر اینکه بچه ها خونه بی بی جون شون زیادی سر و صدا کردن  و از اونجا که شما عادت به سر و صدا نداری اذیت شده بودی و من اصلا متوجه تکونات نشدم آخه خوندم که وقتی صدایی بچه رو اذی...
22 مهر 1392
1