فرشته کوچولویه مامانی

تولد یک سالگیت مبارک کیانم

جشن تو ، جشن تولد تموم خوبی هاس جشن تو ، شروع زیبای تموم شادی هاس جشن تو ،طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگذاریه به سوی درگاه خداس   عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثل بهشته تو خونه سبد سبد ،گل های سرخ و میخک عزیزم ، دوست دارم ، تولدت مبارک   تولدت مبارک   واقعا این شعر و ترانه قشنگ اندی حرف دل امروز منه نمیدونی مامانی امروز صبح که تازه از خواب بیدار شدیم بابایی این آهنگ رو گذاشت و نمیدونم چی شد که با تک تک کلمه هاش حالم دگرگون شد و اشک از چشام جاری شد . واقعا برای داشتنت خدا رو هزار...
27 دی 1393

چیزی نمانده به میلادت

سلام گل پسری عزیزم ببخشید دیر اومدم ،یه مدت نت نداشتم و بعدش هم انقد شلوغه این روزام که نمیفهمم کی شب میشه و کی روز ،عزیز دل مامان هم که چند وقتی میشد شبا بد خواب شده بودی که فک میکنم به خاطر این دو تا دندون جدیدیه که داری در میاری و چون مامانی بد خواب تشریف داره و راحت خوابم نمیبره حسابی بهم ریختم و تقریبا تا لنگ ظهر میخوابیم با همدیگه در حالیکه تو همین حال و احوال شما سرماخورده هم شدی که دیگه تا آخرش رو بخووون ههههه خب حالا که دارم برات مینویسم ساعت 1:7 بامداده و شما و بابایی لالا کردین و تقریبا همه چی به روال قبل برگشته و خواب شب هات بهتر شده و سرماخوردگیت هم همینطور عزیز دل مامانی میخوام بگم خیلی پسر صبور...
20 دی 1393

نهمین سالگرد عقد مامان و بابا با حضور افتخاری کیان جووووووووون

مامانی تو این پست هم میخوام یه سری عکس بزارم با یه  توضیح کوچیک در موردشون   وقتی کیان دخمل می شود     اینجا گل پسر ما مثلا خواب تشریف داشتن تو تختشون که یه وقت دیدم پا شده و داره با شکلک های دیوار اتاقش حرف میزنه ،مامانی این کارت خطرناکه آخه تختت هنوز رو حالت گهواره ایه خوشگلم من فدای این خنده های ملیحت دستای کوچولوشو ببین چه جوری باهاشون از تخت گرفته قلب منی   اینم کیک سالگرد عقد من و بابایی که نهمین سالگردمون رو با حضور دلگرم کننده شما جشن گرفتیم . فرشته زندگی مایی پسرکم   بابایی ...
20 آذر 1393

کیان و حسن کوچولو

سلاااام پسرکم این پست رو به درخواست بابای حسن کوچولو که دوست بابا نادر هستش گذاشتم. هفته پیش یکشنبه شب ، حسن کوچولو و مامان و باباش و فاطمه خانوم خواهرش مهمون خونه ما وکیان جون بودن . اینم دو تا عکس از کیان و حسن که کلی با هم بازی مردن اون شب       ...
20 آذر 1393

کیان شیطون بلا

سلام جوجه کوچولوی من که حالا کلی بزرگ شدی واسه من وای مامانی نمی دونی چقدر روزا زود میگذره و من شاهد قد کشیدن و بزرگ شدن شمام خیلی خوشحالم بابت گذروندن این روزا و واقعا خدا رو شکر میکنم که تونستم این روزا رو ببینم عزیز دل مامانی این روزا خیلی شیطون بلا شدی و کلی شلوغ کاری میکنی ،تو این پست میخوام از کارایی که میکنی  حرف بزنم پسر مامان این روزا همش در حال ایستاده به سر میبری یعنی از هر چی میرسی میگیری و بلند میشی و بعد هم با اون پاهای کوچولوت قدم بر میداری و خودتو به هر جا که میخوای میرسونی البته با کمک گرفتن از در،دیوار،کمد،کابینت،مامان،بابا و ... از نظر حرف زدن هم همچنان همون "...
18 آذر 1393

پایان ده ماهگی کیانم

سلام پسر خوبم مامانی ده ماهگیت مبارک البته با تاخیر خب مامانی تو این فاصله پست قبلی تا الان شما یاد گرفتی چهار دست و پا میری و سینه خیز رفتن رو بوسیدی و گذاشتی کنار و همچنین موقعی که از چیزی میگیری پا میشی چند قدمی هم راه میری مثلا از مبل که میگیری وامیستی یهو میبینیم از اونور میل سر درآوردی کلی خود کفا شدی دیگه واسه خودت،خودت از حالت دراز کش به چهار دست و پا از چهار دست و پا به حالت نشستن از نشستن به ایستادن و از ایستادن هم به سرپا واستادن خدا رو شکر میکنم بابت سلامتیت پسرم و چقدر با هر لحظه بزرگ شدنت غرق در شادی میشم این روزا داری تمرین میکنی که ماما و بابا هم بگی و بیشتر وقتی...
5 آذر 1393

کیان در آستانه ایستادن و چهار دست و پا رفتن

سلام عزیز دل مامان و بابا اومدم بگم که این روزا خیلی شلوغ کار شدی مامانی چند روزی میشه که از مبل و هر جایی که گیرت میاد میگیری و وامیستی و همچنین چهار دست و پا چند قدمی میری ولی خسته میشی و دوباره به سینه خیز رفتن رو میاری بکوب در حال ورجه وورجه هستی و از هال به آشپزخونه و برعکس ، تو اتاق ها و هر جایی که مامانی میره میای هنوز ماما و بابا نمیگی بابایی هم تا دراز میکشه که استراحت کنه شما بدو بدو میری و از رو شکمش میری اینور اونور ، که بابایی هم کلی ذوق میکنه   سلاااااااااااام منم کیاااااااااان پسرم سرپا واستاده ژستتو برم من...
20 آبان 1393

کیان وارد 10 ماه میشود

دوباره سلام اومدم تو این پست از شیرین کاریای پسرم بگم از کارایی که این روزا میکنی پسرم دیگه جدیدا حرف زدنای ما رو میفهمی یه نمونه اش این که وقتی یه چیز داغ رو میارم جلوت و میگم " جیز " دیگه بهش دست نمیزنیو میگی جیز ، فدات شم که انقدر فهمیده ای نانازم این روزا تا جایی که دستت برسه از وسایل میگیری تا بلند شی که بعضی وقتا موفق میشی و بعضی وقتا هم میخوری زمین راستی مامانی از دیشب داری تمرین میکنی بگی بابا که دیشب دو بار گفتی آخه بیشتر میگی دَ دَ - جی جی - جیز - اَدَ و این حرف جدیدیه که میخوای بگی . کی میخوای بگی ماما ، فربونت برم وقتی باهات حرف میزنیم همچین ذوق میکنی که آدم دلش ضعف میر...
28 مهر 1393